مدتی هست که انگار خبر می آید مبتدای خبرش شهد و شکر می آید در دل ظلمت شب نیز سحر می آید به شما چادر زهرا چه قدر می آید همره آمدنت ارض و سما شکل گرفت معنی تازه ایی از طرز دعا شکل گرفت چادرت را بتکاندی و شفا شکل گرفت بعد از آن لحن غزلخوانی ما شکل گرفت خنده با گریه شد و فرضیه ها ریخت به هم عقربه گیج شد و ثانیه ها ریخت به هم نام تو اشک شد و قرنیه ها ریخت به هم آمدی و همه ی مرثیه ها ریخت به هم شرح تفصیلی آیات به دنیا آمد شاهد کل روایات به دنیا آمد به خدا قبله ی حاجات به دنیا آمد اولین عمه ی سادات به دنیا آمد دختر حضرت زهرا شدنت را عشق است رنگ و بوی علوی در سخنت را عشق است لقب محتشم شیرزنت را عشق است ذکر صدبار حسین و حسنت را عشق است کوثر نور به تاریکی شامی بانو صاحب نون و قلم...فوق کلامی بانو پنج تن را به خدا حُسن ختامی بانو و پسر گر نشدی باز امامی بانو تو کمالی، سخنت باده ی اکمل دارد خطبه خوانی تو خود هیبتی از یل دارد صدوده نکته ی باریک و مسجّل دارد دختر شیر خدا ! کار تو ایول دارد ناگهان نور شما در دل ما گشت پدید نخ قنداقه ی تو بود که مارا بخرید "آسمان بار امانت نتوانست کشید" و برادر به علمداری تو داشت امید... ای علمدارِ پس از حضرت سقا...زینب صاحب چادر ارثیه ی زهرا زینب این رباب است نشسته به تماشا زینب سرِ گهواره ی اصغر شده دعوا...زینب ؛ علی اصغر نه عطش بی خور و بیخوابش کرد بلکه فریاد پدر بود که بی تابش کرد چه بزرگانه سری هدیه به اربابش کرد روی دست پدرش حرمله سیرابش کرد...!. سید نیما نجاری