چند سال پیش، زمانی که استادیار تازهکاری بودم، ویراستاری از انتشارات «فری پرس» (The Free Press) در دفترم به دیدنم آمد. او در واقع داشت در راهروهای دانشگاه پرسه میزد تا کسانی را پیدا کند که ایدههای جالبی برای نوشتن کتابهای «علم به زبان ساده» (Pop-science) داشته باشند. من گفتم که از ایدهی نوشتن کتاب خوشم میآید، اما واقعاً دلم نمیخواهد یک کتاب قطور و صرفاً کیهانشناسی بنویسم. ایده بهتری داشتم: میتوانستم کتابی بنویسم که توضیح دهد وقتی واقعاً به صورت علمی به مسائل فکر میکنید، متوجه میشوید که خدا وجود ندارد. حتی یک عنوان شیک و جذاب هم برایش انتخاب کرده بودم: «خدا همچنان مرده است: عقل، دین و جهانِ پوچ». هر کتابی نمیتواند دقیقاً روی جلدش هم به «استیون واینبرگ» ارجاع بدهد و هم به «فردریش نیچه». پسر، این کتاب میترکاند! (بسیار پرفروش میشد).
ویراستار واقعاً جذب این ایده شد و آن را نزد رؤسای خود برد. با این حال، در نهایت آنها تصمیم گرفتند با من قراردادی نبندند و من هم رفتم سراغ نوشتن کتاب دیگری که معادلات بیشتری داشت. (که اکنون در آمازون برای فروش موجود است!)
همه اینها را گفتم که بگویم: من کاملاً میتوانستم از همان ابتدایِ راه، بخشی از این «موجِ جذابِ خداناباوری» (Atheism chic) باشم. این روزها، با حضور افرادی مثل ریچارد داوکینز، دنیل دنت، سام هریس و ویکتور استنجر، هر طرف را که نگاه کنید، به یک ملحدِ سرشناس برمیخورید که با صراحت لهجه نظراتش را در جامعه بیان میکند. به شما میگویم، من هم میتوانستم یکی از آنها باشم.
این افراد توجه زیادی را به خود جلب کردهاند – بهویژه داوکینز که اخیراً توسط دستکم یک سازمان معتبر به عنوان «شخص سال» انتخاب شد. البته بخشی از این توجهات منفی بوده است، بهخصوص از سوی کسانی که با تصورِ جهانی بیخدا، مادیگرایِ صرف و بیرحم میانه خوبی ندارند. اما حتی در میان کسانی که خود را آتئیست یا آگنوستیک (ندانمگرا) مینامند (چه رسد به دینداران لیبرال و میانهرو)، ناراحتیهایی نسبت به لحنِ داوکینز ابراز شده است. مردم او را «متکبر» خطاب میکنند. استدلال آنها این است که حتی اگر به خدا باور ندارید، استراتژی بدی است که در فضای عمومی، اینقدر تهاجمی و رک و بیپروا دربارهی خداناباوریتان صحبت کنید. مردم به باورهای دینی خود بسیار پایبند هستند و گفتن این که «علم ثابت کرده شما در اشتباهید»، آنها را از علم دور میکند، نه از خدا. و اگر اصرار دارید که یک مادیگرایِ تمامعیار باشید، حداقل مؤدبانه رفتار کنید و به باورهای دیگران احترام بگذارید؛ رفتارِ آزاردهنده و توهینآمیز صرفاً نتیجه معکوس دارد. فارغ از بحثهای عمیق دربارهی اینکه واقعاً چه چیزی را باید باور کنیم، این موضوعِ جداگانهای است که چطور میتوانیم به بهترین شکل دیگران را متقاعد کنیم که با ما همعقیده شوند.
من با این استدلال که آتئیستها نباید آزاردهنده و توهینآمیز رفتار کنند همسو هستم؛ در واقع فکر میکنم در هر موقعیتی، این استراتژیِ خوبی است. اما از این حرف چنین بر نمیآید که ما باید دربارهی «توهماتِ تسلیبخش» سکوت کنیم، فقط به این دلیل که آنها تنها چیزی هستند که بین آن «بندگانِ بینوا» و «اضطرابِ وجودیِ کمرشکن» فاصله انداختهاند. اگر مردم بپرسند که آیا ما به عنوان دانشمند به خدا باور داریم یا خیر، باید آنقدر برایشان احترام قائل باشیم که حقیقت را بگوییم – هر آنچه که فکر میکنیم حقیقت است. این به آن معنا نیست که باید خانه به خانه برویم و «بشارتِ قوانین طبیعت» را بدهیم؛ بلکه فقط به این معناست که باید دربارهی آنچه واقعاً فکر میکنیم صادق باشیم، بهترین استدلالهایی را که داریم ارائه دهیم و اجازه دهیم مردم خودشان تصمیم بگیرند که چه چیزی را باور کنند.
متکبرانه باشد یا نه، واقعیت این است که داوکینز و همفکرانش خدمت بزرگی به جنبش خداناباوری (آتئیسم) کردهاند: آنها «پنجره اوورتون» (Overton Window) را به شکلی قابلتوجه جابهجا کردهاند. این اصطلاحی است که از مباحث سیاستگذاری عمومی وام گرفته شده و به طیفِ «نظراتِ پذیرفتنی» درباره یک موضوع اشاره دارد. در هر زمانِ مفروض و درباره هر پرسشِ خاص، گفتمان عمومی به طور ضمنی برخی مواضع را محترمانه و شایسته بحث متمدنانه تلقی میکند و برخی مواضع دیگر را دیوانهوار و مضحک میشمارد. بخش حیاتی این ایده آن است که این «پنجره» میتواند با دفاع سرسختانه از مواضعی که در یک سرِ طیف (مواضع رادیکال) قرار دارند، جابهجا شود. و این دقیقاً همان کاری است که داوکینز انجام داده است.
به عبارت دیگر، داوکینز با متکبر بودن و انعطافناپذیری در خداناباوریاش، کار بزرگی انجام داده تا خودِ مفهومِ آتئیسم را به بخشی محترم از مناظرات عمومی تبدیل کند، حتی اگر شخصیت او به نظرتان ناخوشایند باشد. به عنوان مدرک: همین چند سال پیش، مجلات خبری معتبر (که تا حدی تحت تأثیر تلاشهای «بنیاد تمپلتون» بودند) داستانهای روی جلدی با عناوینی مثل «علم خدا را مییابد» (نیوزویک، ۲۰ جولای ۱۹۹۸) چاپ میکردند. البته که این حرفها یاوهگوییِ محض بود؛ هر جای این بحثِ خدا که ایستاده باشید، کاملاً روشن است که علم «او» را پیدا نکرده است. اما، در محدوده گفتمان عمومیِ پذیرفتنی در آن زمان، هم علم و هم خدا چیزهایی انکارناپذیر و خوب تلقی میشدند و کنار هم قرار دادن آنها کار عجیبی نبود.
اما امروزه، در مقابل، با داستانهای روی جلدی با عناوینی مثل «خدا در برابر علم» (تایم، ۱۳ نوامبر ۲۰۰۶) مواجه میشویم. تا همین چند سال پیش، هرگز چنین داستانی را نمیدیدید.
این یک قدم بزرگ رو به جلو است. به یاد داشته باشید که یک آمریکاییِ معمولی، آتئیستها را افرادی اساساً غیرقابلاعتماد میداند. شبکه بزرگی مثل سیانان (CNN) ابایی نداشت که میزگردی درباره خداناباوری برگزار کند بدون اینکه از هیچ آتئیستی برای شرکت در بحث دعوت کند. اما برخلاف گذشتهای نه چندان دور، آنها در نهایت بابت چنین کاری شرمزده میشوند، اعتراف میکنند که اشتباه بوده و با دعوت از چند آتئیست برای دفاع از ایدههایشان، آن را جبران میکنند. اینها قدمهای کوچکی هستند.
مجریان حرفهای اخبار ممکن است هنوز از این تصور که یک فردِ آراسته و خوشبیان ممکن است به خدا باور نداشته باشد، کمی گیج و مبهوت به نظر برسند. اما دستکم این تصور اکنون فرصت یافته است که در فضای عمومی شنیده شود. وقتی مردم واقعاً بشنوند که آتئیستها چه حرفی برای گفتن دارند، شاید به این نتیجه برسند که لازم نیست کسی صرفاً چون به خدا باور ندارد، یک «قاتل نوزادِ فاقد اخلاق» باشد.
برای این کار، ریچارد داوکینز، از تو سپاسگزارم.
پی نوشت:شان کارول بر خلاف چهار سوارکار (four horsemen) که تو کتاب هاشون به صراحت با تیکه به تاریخ از دین انتقاد کردن به جای ضد دین (anti theist) بودن سعی کرده نشون بوده چرا طبیعت گرایی (naturalism) بهتر از پذیرفتن خدای ادیان هست. تو منظراتش هم این نکته کاملا پیداست.
تعاریف
پنجره اوورتون (overton window): محدودهٔ موضوعهایی است که از نظر سیاسی برای اکثریت مردم در یک زمان خاص قابل قبول به شمار میرود
چهار سوارکار (four horsemen): لقب اشخاصی که آتئیسم نو یا همون ضد دین بودن رو شروع کردن. این افراد عبارتند از ریچارد دواکینز، سم هریس، دنیل دنت و کریستوفر هیچنز
*متن به وسیله Google Gemini ترجمه شده