بعد از عراق و افغانستان، آمریکا همان کشورِ قبل نماند؛ نه از نظر توان نظامی، نه از نظر حوصله سیاسی، و نه از نظر تعریفش از «پیروزی». آن دو جنگ، مخصوصاً عراق ۲۰۰۳، مثل یک آزمایش پرهزینه بودند که نتیجهاش بازنویسی دکترین مداخله شد. واشنگتن فهمید مشکل فقط زدن نیست؛ ماندن، ادارهکردن، و پاسخدادن به فردای جنگ است که همهچیز را میسوزاند.
در عراق، آمریکا با برتری کامل نظامی وارد شد: شوک و وحشت، سقوط سریع پایتخت، فروپاشی ارتش رسمی. اما خیلی زود معلوم شد پیروزی نظامی با ثبات سیاسی فرق دارد. اشغال طولانی، جنگ چریکی، هزینه انسانی و مالی، و از همه مهمتر از دست رفتن مشروعیت بینالمللی، باعث شد در نهادهای تصمیمگیری آمریکا یک اجماع شکل بگیرد: جنگهای بزرگِ زمینی، حتی اگر شروعشان سریع باشد، پایان ندارند.
افغانستان این درس را عمیقتر کرد. آنجا حتی «دولتسازی» هم به آزمایش گذاشته شد. آمریکا فهمید میتواند حکومت سرنگون کند، اما نمیتواند جامعه را از بیرون بازطراحی کند. بیست سال حضور، میلیاردها دلار هزینه، و در نهایت بازگشت همان نیرویی که قرار بود حذف شود، باعث شد مفهوم «پیروزی پایدار» عملاً از واژگان عملیاتی کنار برود.
نتیجه این دو تجربه، تغییر تمرکز از اشغال به تنبیه بود. دکترین جدید کمتر دنبال کنترل سرزمین است و بیشتر دنبال تغییر رفتار. حملات کوتاه، دقیق، با هدفهای محدود؛ بدون تعهد به بازسازی، بدون مسئولیت اداره، و بدون تصویر سرباز آمریکایی در خیابانهای شهرهای خارجی. جنگ بهعنوان پیام، نه پروژه.
از اینجا به بعد، ابزارها هم عوض شدند. پهپاد جای لشکر را گرفت، عملیات ویژه جای لشکرکشی را. اطلاعات، جنگ سایبری، فشار حقوقی و اقتصادی، و ایجاد ائتلافهای موردی، تبدیل شدند به ستونهای اصلی مداخله. آمریکا ترجیح میدهد دیگران در خط مقدم دیده شوند و خودش پشت صحنه، فرماندهی کند.
یک تغییر مهم دیگر، حساسیت شدید به افکار عمومی داخلی است. بعد از عراق، هیچ رئیسجمهوری نمیتواند جنگی را شروع کند که کشتههایش هر شب در اخبار دیده شوند. بنابراین دکترین جدید طوری طراحی شده که هزینه انسانیِ مستقیم برای آمریکا حداقلی باشد، حتی اگر هزینهها به شکلهای دیگر منتقل شوند.
همزمان، آمریکا از «جنگ پیشدستانه گسترده» فاصله گرفت و به «بازدارندگی فعال» نزدیک شد؛ یعنی بهجای حمله برای تغییر رژیم، فشار مداوم برای محدودکردن گزینهها. این فشار میتواند سالها طول بکشد، بیآنکه نامش جنگ باشد، اما دائماً در آستانه آن حرکت کند.
در مجموع، تجربه عراق و افغانستان آمریکا را محتاطتر، ابزارمحورتر و بیحوصلهتر کرده است. نه صبر اشغال دارد، نه علاقهای به ساختن نظم جدید. اگر مداخلهای در کار باشد، ترجیح میدهد کوتاه، پرسرعت، قابلانکار، و بدون مسئولیتِ پس از آن باشد؛ الگویی که نشانههایش برای هر ناظری آشناست.