دینگ دینگ زینگ زینگ...

من گفتم کیه کیه در میزننه در و بالنگ در میزنه

ابراهیموویچ: در داره زلاتانو میزنه

من گفتم زنگ چی

بعد گفتش زنگم داره ابراهیموویچو میزنه

 

گفتم ابراهیموویچ کجاست

 

گفتش درو وا کن

 

بعدش ک درو باز کردم با ابراهیموویج که لبخند زده روبرو شدم

 

بعدش گفتم سلاااام و پریدم رو هوا

 

ابراهیموویچ هم پرید رو هوا

بعدش اهنگ حماسی سوپرکاپ اروپا پخش شد و والدز کبیر کاپ رو ک داشت از آسمون میوفتاد سیو کرد

 

بعدش ابراهیموویچ گفتش بیا ببین برات چی خریدم

 

من گفتم wow 

بعد جعبه رو باز کردم گفتن این اوتو هست که

 

ابراهیمویچ: ههه اینم اتوی تازه دیگه بهونه ای برای صاف نبودن لباسا نداری

 

گفتم آره صاف و صوفش میکنم

 

ابراهبموویچ: حالا صوف نمیخواد همون صافم کنی خوبه راضیم ازت

 

من گفتم هههه بیا لواشک بکن از این

 

ابراهیموویچ : به به زرد آلو سیبه

 

بعد گفتش فقط مواظب باش اتو لواشکی نشه

 

من: به به رنگشم ک نارنجبه یا همون پرتقالی

 

ابراهیموویچ: پیردوست رو الان کم داریم ک بگم عشق میکنیا

 

من: تو ام با لواشکی ک بهت دادم عشق میکنی

 

ابراهبموویچ: این لواشکه که با ابراهیموویچ عشق میکنه

 

من: هههههههه

 

زلاتان: خخخخخههه

 

خب دیگه من برم اتو رو به تو سپردم

من: بای بای 

 

گفتم خب اینم پیراهن زرد از این شروع کنیم به اتو

 

بعدش اومدم آب جوش داخلش بریزم ی صدایی اومد نمیخوام اح اح 

 

گفتم کیه آهای؟!

 

دوباره ی صدا اومد ابله مگه نمیگم آب جوش نمیخوام

 

دوباره گفتم کیه بعد یذره از آب جوش پرت کرد رو لباسم گفت منم

 

بعد گفتم اتو تو حرف مبزنی؟

 

اوتو: آره حرف مبزنم مگه بهت نمیگم آب جوش نده شیر کاکائو میخوام

 

من: باشه ههههه الان میارم برات 

 

بعد شیر کاکائو اوردم

 

اتو گفتش خوب هم بزن فشنگ کاکائو هاش حل بخوره 

 

بعد دادم به اتو گفتم نوش جونت 

اتو: چ خوشمزست

 

من گفتم خب حالا ک حسابی سرحال شدی و شیر کاکایو کیکتو میل کردی بریم سر اصل مطلب

 

خلاصه اومدم لباسمو اتو کنم دیدم عه شیر کاکائویی شد که

 

گفتم بهش الان از لباسشویی دراوردم چرا لباسمو اینجوری کردی

 

اتو: مشکل خودته!

 

بعدش زنگ زدم ابراهیموویچ ولی تلفنش اشغال بود

 

گفتم هوا چقدر گرمه این پنجره رو باز کنم ی باد بیاد اینجا بود که اتو بال هاش رو دراورد و پرواز کرد...

 

گفتم والدز کبیر چرا نگاه میکنی بپر سیوش کن

 

ویکتور والدز: ولش کن بذار بره دلش به رفتن بود...

 

هوا ابری بود رعد و برق زد و بارون زیادی شروع شد 

چترمو باز کردم و رفتم بیرون و نفس عمیق کشیدم و زیر بارون شروع کردم دویدن

 

با مسی رو برو شدم

 

مسی گفت سلام مجید حالت چطوره

 

گفتم عالی عالی ام

 

بعد مسی گفتش اینجا ی سرسره هست

گفتم: خب

 

گفت میخوای برو تو سرسره از این تونل داراست خیس نشی من خودم شب اونجا خوابیدم

 

گفتم چرا

 

مسی: هیچی رفتم نونوایی نون بخرم نون نداشت مامانم شب تو خونه رام نداد

 

من: ههههه ولی زیر بارون ی صفایی دیگه داره

 

مسی: اتفاقا موافقم الانه ک ی پیک نیک 

 

گفتم پاستیل داری

 

مسی: پاستیل دارم اره بیا

 

من: این ک پاستیل نیست

 

مسی: پاستیله دیگه

 

من: خب آره پاستیل ک هست ولی پاستیل نقاشیه

 

مسی: باحاله که

 

گفتم اره کاغذ داری

 

بعد بارون میزد کاغذارو خیس میکرد ولی ما با پاستیل باهاش مسابقه گذاشتیم

 

یهویی یچیزی‌ سمتمون پرتاب شد

 

مسی: این چیه؟

 

من:  کارآگاه پشندی هستش بررسی کنه

 

بعدش یهو مرد عنبکوتی تار زد و دورش کرد 

 

گفتش حواستون باشه رفقا نارنجک بود

 

گفتم میگم چرا نارنجی بوده نگو نارنجک بوده یعنی نارنجی کوچک

 

مسی: آفرین همینه

 

بعدش گابلین سبز طناب کشید دور کمر مرد عنکبوتی

 

و پرتش کرد تو ی جاب مخروبه

 

من گفتم حالا چیکار کنیم

 

مسی:  Better Call Karagah Pashandi!