تصویر بالا: دیوان سوخته ی دایاکو در موزه مخفی واتیکان
---
اندیشه های مذهبی دایاکو:
https://www.tarafdari.com/node/2707632
---
زندگینامه دایاکو:
https://www.tarafdari.com/node/2707641
---
در خراباتِ مرو
من آن صیادِ خونریزم که خود صیدِ خدا گشتم
زِ قیدِ ننگ و نامِ این جهانِ دون رها گشتم
به دستم بود فتراکی که بویِ مرگ میآورد
به ناگه در کمندِ زلفِ یاری مبتلا گشتم
برهنه آمدم چون تیغ، اما در نبردِ عشق
سپر انداختم پیشش، غبارِ زیرِ پا گشتم
مخوان دایاکویم دیگر، که در میخانهیِ وحدت
نماند از من منی باقی، تماماً او، فنا گشتم
زِ خاکِ استخوانِ من، گلِ توحید میروید
که در چاهِ ملامت، همدمِ مرغِ هما گشتم
پهلوانا! مکن تکیه بر این بازویِ لرزانت
ببین من با تهیدستی، امیرِ ملکِ جان گشتم
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
گر چرخِ فلک به زورِ بازو بشکست
دایاکو صفت، به عشق باید پیوست
در مذهبِ ما پهلوانی نه به کِبر
خاکی شدن است و بوسه بر پایی خست
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
به بازو زور و در دل یادِ یاران
منم دایاکو، از تبارِ تاتاران
چو پوریا بر زمین زد کبرِ خود را
شدم خاکیترین، در زیرِ باران
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
غزل: رزمنامهی وجود
ما سِرّ قضاییم که در معرکه فاشیم
بر جِلدِ زمین، نقشِ خیالی و تراشیم
دایاکو اگر تیغِ جهانگیر به کف داشت
ما در پیِ آنیم که از خویش تراشیم
بر مرکبِ ایام سواریم و پیاده
در دایرهیِ عقل، چو پرگارِ تلاشیم
گیرم که به بازو بشکنی قلعهیِ افلاک
در فلسفه یِ خاک، همان ذرهیِ لاشیم
پهلوانا! مکن تکیه بر این نقشِ هیولا
ما نطفهیِ عشقیم که در عینِ بقاشیم
از مغول توبه نمودیم و به میخانه نشستیم
تا فاش شود سِرّ، که ما عینِ کجاشیم؟
در مذهبِ رندان، نه کلاه است و نه دستار
ما جرقهیِ آن آتشِ پنهانِ معاشیم
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
غزل: غایتِ مَردی
بر آستانِ فنا، ترکِ جُمله مُزد کردیم
به تیغِ درک، سرِ کبر را سپُرز کردیم
میانِ معرکهیِ هست و نیست، همچو سحاب
زِ خاکِ تیره گذشتیم و قصدِ غُزد کردیم
پهلوان آن نیست که بَر مَرد، چیره گشت
ما مَردیمان به ذبحِ نَفْس، مُحرز کردیم
زِ منطقِ ثَمَن و سود، رَستهایم ای دوست
که نقدِ جان به فدایِ نگارِ هُرمُز کردیم
به جُرمِ فهمِ حقیقت، در این رِباطِ خراب
بساطِ عقل، به میخانهها مُجَهز کردیم
دایاکو صفت ار خون گریستیم زِ شوق
بنایِ عشق، به ایوانِ مَردی، اَرَز کردیم
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
آن مَرد که بَر قدرتِ بازو، سِفت است
دَر دَرکِ جهان، نُکتهیِ نغزی خِفت است
چون مور شو وُ مَغزِ وجودت بَرگیر
هَر کَس که به هسته نرسید، او خِفت است
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
مبال ای پهلوان بر زورِ بازو
که سِفت است این کمانِ سختبازو
ببین موری که شد بر هسته پیروز
به مَردی برده گوی از هر دو زانو
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
غزل: چشمهیِ فتوت
ما در این بادیه از تشنهلبانِ خضریم
رخت بربسته زِ دنیا، به جهانِ دگریم
پهلوان را نه به بازو، که به دل میسنجند
ما به دنبالِ سرِ صدق، به هر سوی دریم
من که دایاکویم و تیغِ مغولی بر کف داشتم
توبه کردم که در این شهر، به حق درنگریم
تشنهیِ معرفتیم و به لبِ چشمهیِ عشق
جرعهای نوش که ما زنده به این یک اثریم
مردی آن نیست که بر خاک زنی خصمِ زبون
این مرام است که ما خاکِ رهِ بیهنریم
خضروار از ظلماتِ منیت بگذر
تا ببینی که در این واقعه، ما بیسپریم
مُزدِ ما سینه یِ چاکیست که از داغِ رفیق
همچو خورشید در آفاق، چنین جلوهگریم
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
غزل: آیینهیِ بَر خاک
منم آن مَرد که با همتِ خود ببر شکارم
ولی از معرفتِ پیر، کنون خاکسارم
به سرانگشتِ خرد، بارِ تعلق بفکندیم
تا در این معرکه، سر بر خطِ تسلیم گذارم
مبال ای که به بازو، صفتِ ببر و پلنگی
که به پیشِ قدمِ مرگ، چو موری به مزارم
همه تندیِ پلنگان به دَمِ حادثه هیچ است
من از این واقعه، در قبرِ منیت به حصارم
رهِ دایاکو اگر تیغ وِرا خونجگری داد
من در این دایره، جز بذرِ حقیقت نَکارم
پهلوانا! مبر این بارِ گران را به لبِ گور
که من از سنگِ مزار، آینهیِ عبرت دارم
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
در مدرسه، درسِ جَنگ و کین میخوانند
در مذهبِ ما، رسمِ یقین میخوانند
ما طفلِ رَهیم و قربانیِ عشق
این فضل، نه در لوح و زمین میخوانند
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
دایاکو اگر طفلِ ره و قربانیست
درسش نه کلام و بحثِ پیشانیست
در مدرسه، دیوانِ مرا سوختهاند
زیرا که کتابِ من، سَرِ انسانیست
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »
---
غزل: نبردِ پختگی
ما را زِ جَنگ و ستیزه، به میخانه بردند
از تختِ شاهی به کویِ غریبانه بردند
خام بُدیم و از آتشِ جَورِ زمانه
سوخته گشتیم و ما را به پختهخانه بردند
مبال ای که داری به سر، سودایِ نبرد
ببین که ببرِ مَنیّت، چه بیباکانه بردند
دایاکو صفت ار زِ اسبِ غُرور افتادی
بدان که تو را به سویِ رهی جاودانه بردند
تختِ سلیمان به باد است و تاجِ کیانی
خاک نشینان، نشانِ زِ شهنشاهانه بردند
در معرکهیِ عشق، که پاداشِ آن فداست
ما را به جُرمِ سادگی، پیروزمندانه بردند
« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »