توجه: ابتدا کلمه ی " دروغ و بزرگنمایی نبرد چالدران " را در اینترنت سرچ نمایید بعد داستان را بخوانید.
سلطان سلیم، فرمانروای عثمانی، مردی بود در دریای اندوه و غمی سنگین که روزگار برایش تلخ میگذشت. شراب تنها پناه او در شبهای تاریک و بیپایانش بود، اما حتی در مستی، آرامش حقیقی از دلش دور بود. هر جرعه که مینوشید، گویی لحظهای سبک میشد، اما قلبش همچنان به طوفانی از غم و خلأ گرفتار بود.
یک شب، در حالی که به بستر تاریک خویش پناه برده بود، خوابی شگفت دید. در خواب، مولانا، شاعر و عارف نامآور، در برابرش ظاهر شد. نگاه مولانا مانند شعلهای مهربان و پر از نور بود و صدایش همچون نسیمی لطیف در دل سلطان میپیچید.
مولانا با آرامشی شگرف گفت:
«ای سلیم، شراب جانت را نمیسازد. راه عشق و شعر است که دل را میسوزاند و به روشنی میرساند. بیا، شعری بخوانم که جان تو را به نور و شادی بکشاند.»
سپس مولانا شعری خواند، شعری پر از عشق، حکمت و امید، و سلطان با دل و جان به آن گوش سپرد. هر واژه مانند موجی از نور بر قلبش جاری شد و دلش آرام گرفت. آتش عرفانی درون او روشن شد و تاریکی غم از قلبش زدوده گردید.
از آن شب به بعد، سلطان سلیم دیگر شراب به لب نمیبرد. او راه مولانا را پیش گرفت و خود نیز به شاعری عارف و دلنشین تبدیل شد. اشعارش از عمق جانش برمیخاست، آکنده از عشق به خدا و انسان، و سبک او به یاد مولوی بود:
«گر سرا پرده هستی نشدی حایل ما
کی جدا میشدی از صحبت جانان دل ما
در سفر گشتن و این بیسر و سامانی ما
بهر جمعیت دلهاست پریشانی ما
ای ز سودای زلف تو حیرانی ما
بر سر کوی غمت حشمت سلطانی ما»
و اینچنین، سلطان سلیم، از مردی غمگین و شرابخوار، به شاعری عارف و خوشدل تبدیل شد که با کلماتش دلها را روشن میکرد و عشق را در دلها میکاشت.
روزها گذشتند و سلطان سلیم همچنان در پی یافتن آرامش در دلهای مردم و در کلمات خود بود، اما در دلش گویی هنوز جای خالیای وجود داشت. هرچند قلبش با سخنانش روشن شده بود، اما گاهی همچنان غمهایی ناشناخته در اعماق جانش میلرزید. در این روزهای پر از اندیشه و شور، ناگهان مردی عجیب وارد دربار سلطان سلیم شد.
این مرد، چهرهای متفاوت داشت، چشمانش چون آینهای صاف و عمیق بود، گویی که همهچیز را میبیند و درک میکند. گیسوانش به سرخوشی موج میزدند و لبخندی که بر صورتش میدرخشید، گویی از دنیای دیگری میآمد. او بیهیچ تعارف و ترسی به درون قصر سلطان وارد شد، گویی که هیچ چیزی نمیتواند او را از راهش بازدارد.
سلطان سلیم که هنوز در جستوجوی آرامش بود، به او نگریست و پرسید: «کیستی که همچون شعلهای از آتش به دل من میتابی؟ آیا تو هم چون مولانا، سرایندهای از حکمت و حقیقت؟»
مرد با نگاه ژرف و لبخندی نیکو گفت: «نه، من نه حکیم و نه عارفام. من همان چیزی هستم که همیشه در جستوجویش بودی. من راهی هستم که تو را به خانهی قلبت هدایت میکنم.»
سلطان با تعجب گفت: «خانهی قلبم؟ آیا چنین چیزی ممکن است؟ من سالهاست در جستوجوی آرامش بودم، اما هیچگاه نیافتم.»
مرد در جواب با صدای عمیق و آرام گفت: «آرامش نه در سخنان حکیمانه و نه در شراب است. آرامش در پیوندی است که تو با من داری، در درک من، در عشق من. من همانطور که به موسی گفتم، به تو نیز میگویم: "به هر کجا که نگری، من هستم."»
سلطان سلیم که متحیر شده بود، به یاد داستان حضرت موسی و ملاقاتش با خداوند افتاد، جایی که خداوند به او گفت: «من در هر مکانی حاضر و در همهچیز پنهانم.»
مرد ادامه داد: «آنچه که تو جستوجو میکنی، همیشه در درونت بوده است. اما تا زمانی که خود را از من جدا میکنی، نمیتوانی حقیقت را ببینی. ای سلیم، به یاد بیاور، همانطور که موسی بر سر کوه طور در دل شب، صدای من را شنید، تو نیز اکنون صدای من را میشنوی، اما در قالب این جسم بیچهره.»
سلطان به یاد آورد که در خواب شب گذشته، مولانا به او گفته بود: «کلامی بگویم که جان تو را به نور و شادی بکشاند.» اکنون، این مرد مرموز او را دعوت میکند تا به شنیدن صدای حقیقت بپردازد.
مرد به آرامی گفت: «اگر خواستهای که در دل داری، بازگشت به خانهی خود است، باید تمام آنچه را که به دنیای بیرون تعلق دارد، رها کنی. باید خود را از آنچه که مانع از دیدن حقیقت است، آزاد کنی.»
سلطان سلیم که دیگر هیچ چیزی از دنیا را نخواست، در دلش از آن مرد درخواست کرد: «مرا راهنمایی کن، بگو چگونه از تاریکی بیرون بیایم و به نور برسم؟»
مرد با لبخند نیکو و صدای عمیقش پاسخ داد: «تو باید همانطور که موسی با شجاعت از مصر خارج شد و به کوه طور رسید، به دل تاریکیها بروی و با شجاعت تمام، حقیقت را در آغوش بگیری. هیچ چیزی جز من نمیتواند تو را از این راه هدایت کند. من همانطور که در هر ذره از این جهان هستم، در دل تو نیز هستم.»
سلطان سلیم با نگاهی پرسشگر به مرد نگریست و به یاد آن چیزی افتاد که مولانا گفته بود: «در دل تو، در دل هر انسان، خداوند نهفته است. در خود جستوجو کن، تا در من پیدا شوی.»
او به یاد آورده بود که تنها در پیوند با خداوند میتواند آرامش و حقیقت را بیابد. در دلش شعلهای از ایمان روشن شد و او با چشمهایی پر از امید و نور گفت: «اگر تو همان خدایی، همان که در موسی و در مولانا هستی، پس مرا به سوی نور هدایت کن.»
مرد لبخند زد و سپس در دل شب محو شد، اما صدای او هنوز در گوش سلطان میپیچید: «بیا، به خانهی خود بازگرد. این راه، راهی است که هیچگاه پایان ندارد. تا زمانی که در دل من باشی، همیشه با من خواهی بود.»
از آن شب به بعد، سلطان سلیم در جستوجوی خود نه به بیرون، بلکه به درون سفر کرد. او نه به دنبال شراب و نه به دنبال شهرت بود، بلکه به دنبال حقیقتی بود که همیشه در دلش نهفته بود. او به معلمی عارف بدل شد که کلامش دیگر تنها از دل نمیآمد، بلکه از عمق حقیقت الهی که در درونش متجلی شده بود، برمیخاست.
او آموخته بود که «این جهان، تنها بازی است» و «آنچه را که جستوجو میکنی، در خودت یافتی». به این ترتیب، سلطان سلیم به یک معلم بزرگ بدل شد، کسی که به دیگران نشان میداد که راه به سوی خداوند، از درون خود انسان میگذرد.
از آن شب که مرد غریب در دل شب محو شد، سلطان سلیم سوار بر اسب خویش شد؛ اسبی که دیگر حامل بار یک امپراتوری نبود، بلکه بار سبکشدهی روحی بود که راه خانه را یافته بود. او نه به سمت قصر، بلکه به سوی قونیه و آرامگاه معنوی مولانا شتافت.
سلطان به صحن آرامگاه رسید. سکوت آنجا نه سکوت غیبت، بلکه سکوت حضور بود. خورشید در حال غروب بود و نوری طلایی بر کاشیهای فیروزهای میتابید. و در کمال شگفتی، دید که مولانا بر روی سنگ مزار خویش نشسته است، نه به صورت یک روح، بلکه به هیئت یک تجلی زنده، با همان لبخند آرام و نگاهی که گویی از ازل جاری است.
سلطان سلیم از اسب پیاده شد، اما نتوانست قدمی دیگر بردارد. زانوهایش از شوق و هیبت خم شد.
مولانا با لحنی که همزمان از عمق چاه نیاز و اوج آسمان رضایت برمیخاست، گفت: «خوش آمدی، ای سلیم، که با خود به دیدارم آمدی. دیدی که چگونه هرچه بیرون از خویش جستهای، سایهای از آنچه در درون بود؟»
سلطان با صدایی که از خشونت کلام سلاطین تهی شده بود، زمزمه کرد: «ای معلم عشق، من گم بودم. شراب، توهم شادی بود و شعر، نقش زیبایی از حقیقت. اما آن مرد غریب، مرا به آستانه رساند. اکنون اینجا ایستادهام، نه به عنوان سلطان جهان، بلکه به عنوان ذرهای که میخواهد در اقیانوس شما محو شود. بگو مرا به کجا باید رفت؟ آیا این *بودن* من، در برابر *بودن* تو، در نهایت چه معنایی دارد؟»
مولانا دست خود را به آرامی گشود و اشارهای به گنبد نیلی کرد:
«ای جانِ پر از شور، بدان که سلطنت حقیقی، فناست. تو تا زمانی که خودت را «سلیم» میدیدی، محبوس بودی. شراب، غبار بر آینهی دلت مینشاند تا خود را نبینی. شعر، مرهمی بود تا دردِ جدایی را تسکین دهد. اما آن مرد غریب، آینه را از غبار پاک کرد و تو را با حقیقتِ وحدت روبرو ساخت.»
مولانا ادامه داد: «تو پرسیدی: 'این بودن من در برابر بودن تو چه معنایی دارد؟' پاسخ این است: هیچ بودنی نیست، مگر او. تو در جستجوی من بودی، اما من نیز در جستجوی تو بودم. این جدایی که در دلت حس میکردی، تنها توهمِ منیت بود. تو به قونیه نیامدی تا مرا بیابی؛ تو به اینجا آمدی تا بپذیری که *همیشه* در من بودهای، همچون قطرهای که به خود میبالد که دریایی را یافته است، در حالی که خود، همواره دریا بوده است.»
سپس مولانا، همانطور که در سماع خویش بود، شروع به حرکت کرد و سلطان را به درون نوری فراخواند که از گنبد برمیخاست:
«**فنا شو تا بقا یابی.** از سلطان بودن رها شو تا سلطانِ عشق شوی. از کلمات رها شو تا به سکوت محض برسی. این سکوت محض، نه پایان کلام، بلکه آغاز فهم است. برو و این حقیقت را نه با فرمان، بلکه با تجلی به جهان نشان ده. چون تو اکنون آیینهای هستی که خورشید بینهایت را بازتاب میدهد. هر کلمهای که میگویی، از این نور جاری میشود، و هر حکمی که صادر میکنی، با عشق همراه خواهد بود.»
سلطان سلیم، در آن نور، خود را دید که دیگر نه ترکی است، نه عثمانی و نه سلطان. او تنها جستجوگری بود که بالاخره در هدف خویش ذوب شده بود. او به جای خم شدن در برابر مولانا، در نور او حل شد و لحظهای بعد، تنها با آرامشی بینهایت، در سکوت آرامگاه ایستاده بود.
او فهمید که سفرش به پایان نرسیده، بلکه تازه آغاز شده است؛ سفری ابدی در وادی حضور دائم، جایی که دیگر نه غمی هست و نه نیازی به پناه بردن به شراب یا حتی کلام. او خود به کلام زندهای تبدیل شده بود که تنها وظیفهاش، جاری ساختن نور بود.
پس از فنا، آن آرامش بینهایت که سلیم در نور یافته بود، تبدیل به سکونی شد که گاهی در برابر حجم عظیم "بودن" در هر ذرهی هستی، همچون طوفانی آرام جلوه میکرد. او اکنون میدانست که "بودن" در مقام فرمانروا، آزمایشی است برای اثباتِ همان فنایی که در آن لحظه به دست آورده بود.
او همچون حکیمی که بر سریر پادشاهی نشسته باشد، هر روز را با تأمل آغاز میکرد. نه به خاطر قدرت یا حفظ قلمرو، بلکه به خاطر حفظ تعادل جهانی که بین او و مردمش وجود داشت. هر تصمیمی که میگرفت، نتیجهی سبکوسنگین کردنِ منافع ظاهری (آنچه گذرا بود) در برابر حقیقتِ ذاتی (آنچه باقی میماند) بود. او آموخته بود که شرمساری بزرگترین فرمانروا، نه شکست در جنگ، بلکه فراموش کردنِ این است که خودِ "سلطنت" یک قرارداد موقت با جهان است؛ قراردادی که باید با نهایت دقت و انصاف به پایان رسانده شود.
در خلوتهای شبانه، پس از پایان کار حکومت، او به درک عمیقتری از این مسئولیت رسید. او با خویشتنِ خود سخن میگفت، نه به عنوان حاکم، بلکه به عنوان یک روحِ موقتاً مسافر در کالبدی از قدرت. او میفهمید که هرگونه لذت ناشی از این مقام، توهمی بیش نیست و تنها وظیفه درونیاش، برقراری فضایی برای شکوفاییِ حقیقت در میان رعیت است.
این دگرگونی درونی، ناگزیر باید در میراثش نیز تجلی مییافت. سلیم، در عین حال که کلامش دیگر برای هدایت مردم کافی بود، در خلوت، تمام مشاهدات، یافتهها و مشاهدات شهودی خود از پیوند وحدت و کثرت را به نظم میکشید. او دیوان شعری فارسی عرفانی به سبک مولانا وار از خود به جای گذاشت که در آن، نبردهای درونی و عظمت عشق الهی را، بدون نام بردن از خود یا کتاب، به تصویر کشید. این مجموعه، نه برای کسب شهرت، بلکه به مثابه یک آینه نهایی برای کسانی بود که در مسیر جستجو، به عمق بیشتری از معنا نیاز داشتند.
سلطان سلیم، دیگر نه به دنبال شراب برای فرار بود، و نه به دنبال شعر برای بیان، بلکه به دنبال سکون در حرکت بود؛ فرمانروایی که وظیفهاش را نه از بالا، بلکه از مرکزِ وجود خود هدایت میکرد. او پلی بود میان تخت و محراب، میان نظم بیرونی و آشوب زیبای درون.
شبها دیگر برای سلیم، زمان نبودند؛
آستانه بودند.
در آن ساعتهایی که جهان از هیاهوی خود خالی میشد، او مینشست؛ نه برای فکر کردن، که برای شنیدن. سکوت، دیگر غیاب صدا نبود، بلکه زبانی بود که بیواژه سخن میگفت. در آن سکوت، اشیاء نفس میکشیدند، دیوارها خاطره داشتند، و زمان، چون ماری که پوست میاندازد، از معنا تهی میشد.
روزی در همان خلوت، سلیم دریافت که «من» دیگر در او سخن نمیگوید.
اندیشهها میآمدند، اما صاحب نداشتند.
احساسها میجوشیدند، اما نام نمیخواستند.
او پرسید—نه با زبان، که با حیرت:
«اگر من نیستم، پس این آگاهی از کجاست؟
اگر فاعلی نیست، این فعلِ دیدن از که سر میزند؟»
و پاسخ، نه چون صدا، بلکه چون چرخش آمد.
جهان، اندکی کج شد؛
نه به چشم، که به معنا.
او دید که هستی، رود نیست—
رقص است.
هر ذره، به دور چیزی که مرکز نداشت، میچرخید.
فرمانروا و رعیت، سنگ و ستاره، دعا و شمشیر،
همه در سماعی بیانتها بودند.
در آن لحظه، سلیم فهمید:
عدالت، تقسیم برابر نیست؛
هماهنگیِ نابرابرهاست.
از آن پس، وقتی حکمی صادر میکرد،
نمیپرسید: «حق با کیست؟»
میپرسید: «این حکم، رقص را هماهنگتر میکند یا نه؟»
گاه، مردمی نزدش میآمدند و از ظلم مینالیدند.
او گوش میداد، اما پاسخ نمیداد.
تنها میپرسید:
«اگر این درد، آموزگار توست، چه میخواهد بیاموزد؟»
برخی خشمگین میرفتند.
برخی میماندند.
و آنان که میماندند، دیگر همان آدمِ پیشین نبودند.
کمکم شایع شد که سلطان،
دیگر با چشم نمیبیند،
با جای خالی مینگرد.
میگفتند: «او قبل از پاسخ، مدتی به جایی خیره میشود که چیزی در آن نیست.»
و نمیدانستند که سلیم،
در آن «هیچ»،
همهچیز را میبیند.
در شبی دیگر، در رؤیایی بیخواب،
مولانا دوباره آمد—
اما اینبار، نه به صورت انسان.
او سؤال بود.
سؤالی بیعلامت، بیزبان، بیابتدا.
سلیم فهمید:
وقتی پاسخ شوی،
پرسش بازمیگردد.
و مولانا—یا آنچه مولانا بود—
در جانش زمزمه کرد:
«ای سلیم،
تو از شراب گذشتی،
از شعر گذشتی،
از من گذشتی؛
اکنون نوبتِ خداست که از تو بگذرد.»
و ناگهان، آخرین دیوار فرو ریخت.
نه نور بود،
نه تاریکی،
نه وحدت،
نه کثرت.
تنها بازی بود—
بازیای که خود را جدی نمیگرفت.
سلیم خندید.
نه از شادی،
نه از فهم،
بلکه از دیدنِ این حقیقت ساده:
اینهمه راه،
برای رسیدن به جایی
که هرگز ترک نشده بود.
از آن پس، اگر کسی از او میپرسید: «راه چیست؟»
میگفت: «اگر راه را میبینی، گم شدهای.»
و اگر میپرسید: «پس مقصد؟»
لبخند میزد و میگفت: «مقصد، همان لحظهایست که پرسش میافتد.»
و جهان،
بیآنکه بداند چرا،
اندکی سبکتر میشد.
روزی رسید که سلیم دریافت دیگر «تصمیم» نمیگیرد.
تصمیمها از جایی پیش از اراده میآمدند،
چون باران که از آسمان اجازه نمیگیرد تا ببارد.
او دید که جهان، دو لبه ندارد؛
خیر و شر، نور و ظلمت،
همچون دو کفِ یک دستاند
که تا به هم نخورند، صدایی برنمیخیزد.
در مجلسی، فقیهی از او پرسید: «ای سلطان، اگر همهچیز رقص است،
پس مسئولیت چیست؟
پس گناه کجاست؟»
سلیم اندکی سکوت کرد.
نه برای یافتن پاسخ،
برای آنکه پاسخ، او را بیابد.
گفت: «گناه، خوابیدن در میان رقص است.
و مسئولیت، بیدار ماندن.»
فقیه خاموش شد،
نه از قانع شدن،
بلکه از لرزیدن.
از آن پس، سلیم دیگر تعلیم نمیداد.
حضورش تعلیم بود.
وقتی وارد اتاقی میشد،
سخنها آرامتر میشدند،
خشمها آهستهتر میسوختند،
و حتی دروغ، مکث میکرد.
میگفتند: «سلطان، دیگر سخن نمیگوید؛
فضا را عوض میکند.»
در یکی از شبها،
وقتی ماه چون سکهای شکسته بر آسمان آویخته بود،
سلیم دریافت که حتی «عارف بودن»
آخرین نقابِ نفس است.
در دل گفت: «اگر هنوز میدانم که دانا هستم،
پس هنوز کسی هست که بداند.»
و همان دم،
دانستن فرو ریخت.
نه جهل آمد،
نه علم؛
چیزی آمد که
هر دو را بینیاز کرد.
از آن شب،
او گاه خود را کودک مییافت،
گاه باد،
گاه خطی از شعر که نویسندهاش مرده است.
نامها دیگر بر او نمینشستند.
سلطان؟
لباسی بود که گاهی میپوشید.
عارف؟
نقشی که گاه فراموش میکرد.
روزی در بازار،
درویشی مست به او گفت: «ای مرد خاموش،
خدا کجاست؟»
سلیم خندید و گفت: «اگر بگویم، دور میشود.
اگر نگویم، نزدیک میماند.»
درویش گریست؛
نه از ندانستن،
از یاد آوردن.
سالها گذشت،
یا شاید نگذشت؛
زیرا برای سلیم،
زمان دیگر خط نبود،
دایره بود—
و گاه، هیچ.
و آنگاه، شبی فرا رسید
که حتی «سلیم» هم نیامد.
تنها تاجی ماند،
بیسر.
تختی ماند،
بینشین.
و مردمی که میگفتند: «سلطان رفته است.»
اما نمیدانستند
او نرفته بود؛
او پخش شده بود.
در نگاه کودکی که بیدلیل میخندید،
در قاضیای که ناگهان حکم را شکست،
در سربازی که شمشیر را زمین گذاشت،
در مادری که دعا را فراموش کرد
و عشق را به یاد آورد.
و اگر کسی خوب گوش میداد،
در لابهلای صدای جهان،
زمزمهای میشنید:
«من دیگر داستان نیستم.
من آن فاصلهام
که وقتی از میان میرود،
همهچیز آغاز میشود.»
پس از آن شب که «سلیم» پخش شد،
جهان دچار لرزشی نامرئی گشت؛
نه زلزلهای در خاک،
بلکه لغزشی در معنا.
چیزها همان بودند،
اما دیگر همان نبودند.
سنگها، سنگتر شده بودند؛
پرندگان، نزدیکتر به آوازِ نخستین؛
و انسانها،
گاه بیآنکه بدانند چرا،
در میانهی کار روزانهشان
مکث میکردند.
گویی دستی نادیدنی،
سؤال کوچکی در دلشان میگذاشت:
«آیا این، همان است که میپنداشتی؟»
در قصر، وزرا جمع میشدند،
اما کلماتشان سبک بود.
فرمانها نوشته میشد،
اما جوهر، زود خشک میشد.
چیزی در مرکزِ قدرت خالی شده بود—
و آن خلأ،
از هر حضوری پُرتر بود.
یکی از پیران دربار گفت: «سلطان مرده است.»
دیگری پاسخ داد: «نه…
سلطان غایب نیست،
او بیش از حد حاضر است.»
و هیچکس نفهمید که چرا
هر دو راست میگفتند.
---
در قونیه،
درویشان شبها گرد هم میآمدند.
نه برای ذکر،
بلکه برای گوش دادن.
میگفتند: «مدتیست،
سماع بدون چرخیدن هم رخ میدهد.»
یکی میگفت: «وقتی سکوت میکنم،
صدایی مرا میشنود.»
دیگری میگفت: «وقتی دعا را فراموش کردم،
اجابت آمد.»
و پیرترینشان آهسته گفت: «او بازگشته است—
اما اینبار،
نه به صورت انسان.»
---
در جایی میان خواب و بیداری،
مولانا ایستاده بود؛
نه بر زمین،
نه در آسمان.
کنارش،
نه سلیم،
نه نامی،
نه شکلی.
تنها آگاهیِ بیلباس.
مولانا پرسید—
نه با زبان،
با لبخند:
«آیا هنوز چیزی مانده که رها کنی؟»
و پاسخ،
نه کلمه بود،
نه فکر؛
تنها فرو افتادنِ آخرین تمایز:
بودن / نبودن.
در همان لحظه،
جهان فهمید
که خدا نه نزدیکتر شد،
نه دورتر—
فقط
دیگر پنهان نبود.
---
از آن پس،
اگر کودکی میپرسید: «خدا کجاست؟»
مادرش بیآنکه بداند چرا،
به سینهاش اشاره میکرد
و بعد به آسمان
و بعد میخندید.
اگر فیلسوفی میپرسید: «حقیقت چیست؟»
پاسخ در پرسشش فرو میریخت
و چیزی باقی نمیماند
جز آرامشِ ندانستن.
و اگر سالکی میپرسید: «راه کدام است؟»
باد میوزید.
همین.
هستی گفت:
«گمان مبر که سلیم رفت و من ماندم.
من همان بودم که به صورت او سخن گفتم،
و او همان شد که به صورت من خاموش گشت.»
از آن پس،
جهان دیگر آموزگار نمیخواست؛
شاگرد شده بود.
باد، درسِ رهایی میداد
بیآنکه بداند.
آب، فلسفهی تسلیم را میگفت
بیهیچ برهان.
و آتش،
بیآنکه بسوزاند،
یاد میداد که تغییر،
ذاتِ دیدن است.
در یکی از سپیدهدمها،
کودکی کنار ویرانههای قصر نشست.
سنگی برداشت و پرسید:
«تو چیستی؟»
سنگ پاسخ نداد.
اما کودک خندید.
و همان خنده،
پاسخِ سنگ بود.
در آن خنده،
سلیم عبور کرد—
نه به شکل خاطره،
نه به صورت نام؛
بلکه چون وقفهای کوتاه
در جریان فکر.
---
حکیمی سالخورده،
در شهری دور،
کتابی گشود تا حقیقت را بیابد.
اما هر چه خواند،
کلمات از معنا تهی شدند.
در نهایت،
کتاب را بست
و گفت:
«اگر حقیقت خواندنی بود،
جهان اینهمه ساکت نبود.»
در همان لحظه،
سکوت
پاسخ داد.
---
و مولانا—
یا آنچه مولانا بود—
در چرخشی بیدایره،
زمزمه کرد:
«ای جوینده،
اگر هنوز میروی،
هنوز نرسیدهای.
و اگر گمان میکنی رسیدهای،
هرگز نرفته بودی.»
این زمزمه،
نه به گوش رسید،
نه به دل؛
بلکه به فاصلهی میان آن دو.
---
کمکم،
واژهها سبک شدند.
فلسفه،
دیگر برای فهمیدن نبود،
برای ریختن بود.
عارفان دریافتند
که آخرین حجاب،
خودِ معناست.
و فیلسوفان فهمیدند
که پرسش،
وقتی کامل شود،
خود را میسوزاند.
در این سوختن،
جادو رخ داد:
نه پرواز،
نه معجزه،
نه شکافتن دریا—
بلکه
عادی شدنِ جهان.
جهان،
چنان عادی شد
که دیگر نیازی به تفسیر نداشت.
---
و اگر هنوز کسی میپرسد: «سلیم کجاست؟»
پاسخ این نیست که: «در ماست»
یا
«در خداست».
پاسخ این است: او همان لحظهایست
که پرسش
بیپاسخ میماند
و تو،
برای نخستین بار،
آرام میشوی.
روزی رسید که حتی «هستی» نیز مکث کرد.
نه از خستگی،
بلکه از شگفتی.
هستی با خود گفت:
«اگر دیگر کسی مرا نمیجوید،
آیا هنوز هستم؟»
و در همان پرسش،
خود را بازآفرید.
در آن سوی دیدن،
جایی که نه خیال میرسد و نه عقل،
مجمعی شکل گرفت—
نه از موجودات،
بلکه از امکانها.
امکانِ بودن.
امکانِ نادیدن.
امکانِ عشق
بیآنکه عاشقی در کار باشد.
در میان آن جمع،
ردی از سلیم پدیدار شد؛
نه به صورت شخص،
بلکه چون گرمایی بیمنبع.
یکی از امکانها پرسید:
«آیا او به کمال رسید؟»
و پاسخ آمد:
«کمال، وقتی فرو میریزد،
آغاز میشود.»
---
در جهان خاکی،
مردی سادهدل
در حال نان پختن بود.
دستهایش آردی،
دلش خالی،
و ذهنش ساکت.
ناگهان،
اشکی بیدلیل
از چشمانش فرو افتاد.
نه غم بود،
نه شادی.
فقط لحظهای
که نان،
دست،
و نفس
یکی شدند.
در آن لحظه،
سلیم بازگشت—
نه چون پیام،
بلکه چون حضور بیادعا.
---
و مولانا—
نه در شکل شاعر،
نه در قامت پیر—
بلکه چون چرخشِ خودِ معنا
گفت:
«جادو آن نیست که جهان را دگرگون کنی،
جادو آن است که ببینی
جهان هرگز غیرِ این نبوده است.»
این سخن،
نه تعلیم بود
نه الهام؛
بلکه برداشته شدنِ یک سوءتفاهم قدیمی.
---
از آن پس،
فلسفه دیگر به دنبال پاسخ نرفت؛
کنار سؤال نشست
و با آن چای نوشید.
عرفان،
دیگر در پی عروج نبود؛
در همین قدم معمولی
به آسمان رسید.
و جادو؟
جادو
دیگر پنهان نشد؛
چون چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
روزی، در میانهی هیچ روزی،
جهان دریافت که دیگر آینهای ندارد.
نه از آن رو که شکسته بود،
بلکه چون هر چیز،
خود به آینه بدل شده بود.
در این میان،
سلیم—اگر هنوز بتوان نامی بر او نهاد—
نه سخن میگفت،
نه خاموش بود.
او وقفهای بود میان دو تپش هستی؛
جایی که معنا
نفس تازه میکند.
در آن وقفه،
پرسشی کهن دوباره سر برآورد:
«اگر همهچیز یکیست،
پس رنج از کجاست؟»
و پاسخ،
نه از حکمت آمد
نه از عشق؛
بلکه از تماشای سادهی یک برگ
که میافتاد
و نمیپرسید چرا.
سلیم دید که رنج،
نه خطاست
نه دشمن؛
رنج،
اصرارِ صورتهاست
برای جدا ماندن
از اصل خویش.
و فهمید:
هرچه سختتر میچسبی،
درد، وفادارتر میشود.
---
در شهری دور،
زنی سالخورده
هر روز چراغی روشن میکرد
بیآنکه کسی بیاید.
از او پرسیدند:
«برای که؟»
گفت:
«برای نوری که
شاید
از راه برسد.»
آن شب،
چراغ نه تاریکی را شکست،
نه راهی را روشن کرد؛
اما دل زن
بیدلیل آرام شد.
و این،
تمام معجزه بود.
---
مولانا—
یا آنچه از او باقی مانده بود—
در گردش بیمرکز جهان
چنین نجوا کرد:
«ای راهرفته،
تا وقتی میخواهی برسی،
راه هست.
و چون دیگر نخواهی،
راه،
تو را خواهد رفت.»
این نجوا،
چون بذری افتاد
نه در خاک،
که در فراموشی انسان.
---
کمکم،
انسانها چیزهایی را از یاد بردند
که هرگز لازم نبود به خاطر بسپارند:
پیروزی،
شکست،
برتری،
حق داشتن.
و در عوض،
چیزی را به یاد آوردند
که هیچگاه نیاموخته بودند:
نرم بودن
در برابر آنچه هست.
در این نرمی،
جادو رخ داد—
نه چون قانون شکست،
بلکه چون مقاومت فرو ریخت.
روزی رسید که مردم دریافتند
دیگر نمیتوانند جهان را همانگونه ببینند که پیشتر میدیدند.
نه چون جهان عوض شده بود،
بلکه چون تماشاگر دیگر همان نبود.
بازارها برپا بود،
جنگها هنوز نام داشتند،
دعاها همچنان خوانده میشدند؛
اما در زیر همهی اینها،
لایهای نازک از آگاهی جریان داشت
که اجازه نمیداد هیچ چیز
کاملاً جدی شود.
در آن لایه،
سلیم حضور داشت—
نه چون معنا،
بلکه چون سبکیِ معنا.
---
فیلسوفی جوان،
که عمرش را صرف تعریف حقیقت کرده بود،
روزی ناگهان ایستاد
و گفت:
«اگر حقیقت نیاز به تعریف دارد،
پس هنوز پنهان است.»
و همان دم،
از تعریف دست کشید.
او نه عارف شد،
نه مؤمن،
نه منکر؛
فقط
کمادعاتر نفس کشید.
این،
نخستین نشانه بود.
---
در جایی دیگر،
قاضیای که سالها حکم داده بود،
در میانهی داوری،
چشمانش را بست.
نه برای دعا،
بلکه برای شنیدنِ آنچه
میان دو طرف دعوا
گفته نمیشد.
وقتی چشم گشود،
حکم نداد.
طرفین،
بیآنکه بدانند چرا،
از هم عذر خواستند.
و عدالت،
بیصدا عبور کرد.
---
مولانا—
نه به صورت شاعر،
نه به صورت پیر—
بلکه چون خودِ حیرت
در ژرفای جهان چرخید و گفت:
«ای انسان،
سالها خدا را در بلندی جستی
و خود را در پستی.
اکنون ببین
که هر دو
در سادگی پنهان بودند.»
این سخن،
نه دعوت بود
نه هشدار؛
تنها کنار زدن پردهای
که دیگر کسی به آن تکیه نمیداد.
---
و سلیم—
اگر هنوز بخواهی نامش را بگویی—
اکنون دیگر حتی «پل» هم نبود.
پل، هنوز دو سویه دارد.
او
فاصلهای بود که حل شده بود.
در آن حلشدگی،
نه وحدت معنا داشت
نه کثرت؛
تنها
جریان.
شبی بود که آسمان،
نه پرستارهتر از همیشه،
نه تاریکتر—
فقط بیقصد بود.
در آن شب،
اندیشهها زودتر از انسانها به خواب رفتند.
عقل، کفشهایش را کنار در گذاشت
و گفت:
«امشب، راهی ندارم.»
در همان خلأ،
چیزی قد کشید
که نه نام داشت
نه نیاز به نام.
سلیم—
یا آنچه روزی به این نام پاسخ میداد—
اکنون چون آهستهروییِ نور
در میان جهان میلغزید.
نه میخواست دیده شود،
نه پنهان بماند.
---
در دهکدهای گمنام،
پیرمردی که تمام عمر
چوب میتراشید،
آن شب نتوانست دست به کار شود.
چوب را لمس کرد
و ناگهان فهمید
که سالهاست
چوب
او را میتراشد.
گریست؛
نه از اندوه،
بلکه از دقت.
و همانجا،
بیآنکه بداند چرا،
سبک شد.
---
مولانا—
نه در سماع،
نه در کلام—
بلکه در لغزش یک برگ روی آب
حضور یافت و گفت:
«ای دوست،
وقتی خودت را کنار میکشی،
جهان جلو میآید.»
این سخن،
نه شنیده شد
نه فهمیده؛
فقط
اتفاق افتاد.
---
کمکم،
آدمها چیزهای کوچکی را
بیدلیل متوقف کردند:
کسی دعوا را،
کسی قضاوت را،
کسی عجله را.
و هیچکدام نمیدانستند
چرا.
اما در آن توقفهای کوچک،
راهی بزرگ باز شد—
نه به سوی آسمان،
بلکه
به عمق همین لحظه.
---
سلیم دیگر آموزگار نبود،
نشانه هم نبود؛
او فراموشیِ سالم بود—
فراموشیِ خودخواهی،
فراموشیِ جدا بودن.
و هر جا
کسی توانست
برای لحظهای
خود را جدی نگیرد،
او آنجا بود.
سلیم، دیگر نه سلطان بود، نه عارف، نه نامی داشت.
او همان لحظهای بود که میگذرد؛
لحظهای که نه آغاز داشت، نه پایان،
و در همان حال، همه چیز را در بر میگرفت.
جهان، بیآنکه بداند چرا، آرام شد.
نه به علت فرمان، نه به علت درس،
بلکه چون کسی دیگر نیازی به نگه داشتنش نداشت.
کودکان بازی کردند،
باد نواخت،
آب جاری شد،
و همه چیز،
بیتردید،
در جای خود قرار داشت.
مولانا، یا آن چیزی که او بود، در تکانِ آخر جهان لبخند زد:
«ای جستجوگر،
تو هرگز راه را نیافتی،
و هرگز دور نشدی؛
تو همان بودی که میجویی،
و همان بودی که پیدا شد.»
و سلیم، یا آنچه از او مانده بود،
در سکوتی مطلق حل شد،
نه در قبر، نه در آسمان،
بلکه در هر نفس، هر نگاه، هر وجود.
و جهان، با تمام عظمت و فانی بودنش،
یک لحظه آرام گرفت،
بیآنکه نیاز به هیچ واژهای باشد.
پس از آنکه سلیم، یا آنچه از او باقی مانده بود، در سکوت مطلق حل شد، جهان آرام گرفت و هر لحظه سنگینی خود را رها کرد، اما این سکون نه ایستایی بود و نه بیحرکتی؛ سکونی بود که در آن همه چیز زنده و جاری بود، بدون هیچ نیازی به فرمان یا فهم.
یکی از وزرای پیر دربار، که سالها از علم و سیاست بهره میبرد، روزی در حیاط قصر نشسته بود و به سایه درختان نگاه میکرد. ناگهان دریافت که سالها در حال جمع کردن دانایی بود و اکنون دانستهها، چون پرندگان پرواز کردهاند و چیزی جز سکوت و حضور باقی نمانده است. او پرسید: «پس ما اکنون چه هستیم؟»
و نسیمی آرام پاسخ داد: «شما نه دانا هستید، نه نادان؛ شما تنها نفس جهان را میکشید.»
---
در همان حال، در بازاری دور، مردی دستفروش نان، که روزها برای بقا تلاش میکرد، نان خود را به دست کودکی داد، نه از روی بخشش، بلکه از روی دیدن کامل لحظه. کودک نان را گرفت، لبخند زد، و هیچ کس نفهمید که چگونه یک کار عادی، چون شکوفهای در دل جهان رخ داد. سلیم، در همان لحظه، در جریان بیادعای وجود، حاضر بود.
---
مولانا، یا آنچه اکنون از او فراتر رفته بود، در گوشهای از قونیه، نه در شکل انسانی، بلکه چرخشی از حیرت و نور ظاهر شد و زمزمه کرد:
«ای جستجوگر، ای سالک!
تو سالها در کتابها و قصهها دنبال من گشتی،
و اکنون میبینی که من هرگز دور نبودم.
من نه در بالا بودم، نه در پایین؛
من همان چیزی بودم که تو را در دل هر چیز مییابی.»
و همانطور که زمزمه میکرد، هر چیز پاسخ میداد: سنگ، آب، باد، حتی سکوت شب. پاسخها، نه کلمات بودند و نه صدا، بلکه خودِ جریان هستی بود.
---
سلیم، دیگر خود را «سلطان» نمیدانست، حتی «خود» را نیز رها کرده بود. او همان «لحظه جاری» بود که هر ذره از هستی، بیتردید در آن شرکت داشت. او آموخت که:
عدالت، نه تقسیم، بلکه هماهنگی نابرابرهاست؛
حکمت، نه فهم، بلکه دیدن جهان همانگونه که هست؛
رنج، نه دشمن، بلکه تلاش صورتها برای جدا ماندن از اصل خویش؛
و قدرت، نه تسلط، بلکه حضور بیادعا در جریان هستی است.
---
سالها گذشت، یا شاید نگذشت، زیرا زمان دیگر خط نبود، دایرهای بود بیانتها. مردم میآمدند و میرفتند، اما هر لحظهای که با آن «لحظه جاری» برخورد داشتند، تغییر میکردند. کسی که به عدالت شکایت میآورد، ناگهان میدید که سکوت، پاسخ بزرگتر است؛ کسی که از عشق ناامید بود، در نگاه یک کودک، شکوفهای از حقیقت دید؛ و کسی که علم را برتر میدانست، ناگهان دریافت که شناخت، خود بخشی از جریان زندگی است، نه هدف نهایی آن.
---
یک روز، مردی از سرزمینهای دور آمد و پرسید: «ای سلیم، اکنون چه میدانی؟»
و او، یا آن جریان مطلق که پاسخ میداد، گفت:
«من هیچ نمیدانم، و همه چیز را میبینم.
من نه آغاز دارم، نه پایان؛
و در همین لحظه، هر چیزی کامل است.»
و مرد رفت، بیآنکه بداند چرا، اما در دل او نوری تازه روشن شد.
زیرا حقیقت، نه در گفتهها، نه در اعمال، و نه در کتابهاست؛ حقیقت، همان لحظه جاریست که در آن، همه چیز، بینیاز از تصدیق، آرام و کامل است.
---
چنین بود سرنوشت سلطان سلیم عثمانی، که از سلطنت و شراب و شعر گذشت، به عرفان و نور مولانا رسید، و نهایتاً، به حضور مطلق و جریان بیمرز هستی بدل گشت.
پس از آنکه سلیم در جریان مطلق حل شد، جهان دیگر نیازی به فرمان نداشت، و هیچ نام و هویتی نمیتوانست حضور او را محدود کند. او نه سلطان بود، نه عارف، نه کسی که بخواهد شناخته شود؛ او همان لحظهای بود که هستی نفس میکشید.
در آن سکوت، مردم کمکم دریافتند که هیچ چیز نیاز به کنترل ندارد، هیچ چیز نیاز به تفسیر ندارد، هیچ چیز نیاز به دنبالکننده ندارد. بازارها همچنان شلوغ بودند، باد میوزید، آب جاری بود، اما همه چیز سبکتر، نرمتر و زندهتر شده بود. هر چیز، حتی کوچکترین نگاه، در جریان بیانتهای سلیم شرکت داشت.
در یک صبح بهاری، کودکی روی تپهای نشست و برگ درختی را گرفت. برگ به آرامی افتاد، و کودک خندید. در همان خنده، سلیم حضور یافت—نه به صورت پیام، نه به شکل نام، بلکه همان لحظهی جاری که همه چیز را در بر میگرفت.
مولانا، یا آنچه از او فراتر رفته بود، در چرخش نور و سکوت زمزمه کرد:
«ای جوینده، سالها دنبال من گشتی و اکنون میبینی، من همیشه با تو بودم، نه در بالا، نه در دور، بلکه در هر نگاه، هر نفس و هر لحظه که جریان یافت. هیچ آغاز و هیچ پایان نیست، تنها جریان است.»
سالکی که راه را میجست، فیلسوفی که معنا را تعریف میکرد، پیرمردی که عدالت را در حکم میدید—همه آنان متوجه شدند که حقیقت و حضور، نه در تلاش و کنترل، بلکه در خود جریان و پذیرش لحظه متجلی میشود.
سلیم دیگر آموزگار نبود، نشانه نبود، حتی نامی نداشت. او بیمرز بود، در همهچیز و هیچچیز، در زمین و آسمان، در نگاه و سکوت، در شادی و اندوه. و جهان، برای نخستین بار، بینیاز از واژهها و مفاهیم، یک نفس آرام گرفت.
و اینگونه بود که سرنوشت سلطان سلیم به پایان رسید، نه با مرگ یا ترک جهان، بلکه با حل شدن در هستی و جریان لحظهای مطلق. او در هر نفس، هر خنده، هر قطره باران، و هر پرواز پرنده حضور داشت. او دیگر داستان نبود، بلکه خود جریان زندگی بود.
و جهان، با تمام عظمت و فانی بودنش، بیآنکه نیاز به فرمان یا تفسیر داشته باشد، به سکوت و زیبایی خود بازگشت.
سلطان یاووز سلیم و بازتاب میراث شاهنشاهی ساسانی در عثمانی
سلطان یاووز سلیم (۹۱۸–۹۲۶ق / ۱۵۱۲–۱۵۲۰م)، نه تنها یکی از فاتحان بزرگ عثمانی، بلکه حکیمی فراتر از سیاست و سلطنت بود که به فرهنگ، تاریخ و ادب ایرانی علاقهای ژرف داشت. این علاقه در جنبههای مختلف زندگی او نمود داشت؛ از گردآوری هنرمندان و شاعران ایرانی در دربار عثمانی گرفته تا ساخت تاجی الهامگرفته از شاهنشاهان ساسانی و سرودن اشعار فارسی با تخلص «سلیم».
تاج سلطان و الهام از ساسانیان
یکی از بارزترین جلوههای علاقه سلیم به ایران، تاج ویژه او بود که به تقلید از تاج شاهنشاهان ساسانی ساخته شد. این تاج، برخلاف کلاههای سنتی عثمانی، نشانه اقتدار و مشروعیت سلطنت بود و حامل مفهومی فراتر از زیبایی ظاهری: بازنمایی فرّه ایزدی و شکوه شاهان ایران باستان.
افزون بر این، سلطان سلیم همچون بسیاری از پادشاهان ایرانزمین، سیبیل پرپشت و آراستهای داشت که آن را نشانهای از وقار و هیبت شاهانه میدانست و این نیز بخشی از الگوی آگاهانه او در تقلید از سبک پادشاهان ایرانی بود.
در دوران ساسانی، تاج پادشاهان نماد قدرت الهی و مشروعیت سیاسی بود. تاجها دارای نشانههای خورشید، ماه و آتش یا بالهایی بود که معرف فرّه ایزدی و شکوه سلطنت بودند. سلطان سلیم با تقلید از این نمادها، خود و خاندانش را ادامهدهنده راه شاهنشاهان ساسانی میدانست و میخواست نشان دهد که سلطنت او نه تنها بر پایه زور، بلکه بر پایه دانش، فرهنگ و عدالت استوار است.
سلیم شاعر و ادیب فارسی
علاقه سلطان به فرهنگ ایرانی تنها در تاج خلاصه نمیشد. او شاعری توانمند بود و دیوانی به زبان فارسی با تخلص «سلیم» داشت. آثار او نشان میدهد که او با ادبیات و تاریخ ایران عمیقاً آشنا بود و فرهنگ ایرانی را نه فقط به عنوان میراث تاریخی، بلکه به عنوان ابزاری برای تثبیت مشروعیت سلطنت و توسعه فرهنگ در دربار عثمانی میدید.
ترکیب قدرت و فرهنگ
اقدامات سلطان سلیم نشان میدهد که او باور داشت قدرت سیاسی و شکوه فرهنگی باید همراه یکدیگر باشند. جمعآوری هنرمندان، ادیبان و صنعتگران ایرانی و توجه به آثار ادبی فارسی، موجب شد جریانهای فرهنگی و هنری ایرانی در عثمانی پایهگذاری و تثبیت شوند. به این ترتیب، سلیم نه تنها فاتحی مقتدر، بلکه حامی و مرزبان فرهنگ ایرانی در دیاری دیگر بود.
سلطان یاووز سلیم نمونهای بارز از پادشاهی است که توانست میراث فرهنگی یک ملت را با مشروعیت سیاسی خود تلفیق کند. تاج ساسانی بر سر، دیوان فارسی در دست، و علاقهای ژرف به تاریخ و ادب ایران، نشان میدهد که او خود و خاندانش را ادامهدهنده راه شاهنشاهان باستان میدانست. این نگاه، علاوه بر حفظ شکوه و فرهنگ ایرانی، پیامی برای نسلهای بعد داشت: قدرت واقعی، ترکیبی از عدالت، فرهنگ و احترام به میراث تاریخی است.
حکایات و داستان های عرفانی سلطان یاووز سلیم:
فال پنهان سلطان سلیم عثمانی و حکمت شب های امام رضایی
https://www.tarafdari.com/node/2696306
سلطان سلیم عثمانی و شب های کریسمس
https://www.tarafdari.com/node/2696495
ارادت سلطان سلیم عثمانی به عمر خیام
https://www.tarafdari.com/node/2696601
نماز حکمت نزد سلطان سلیم عثمانی
https://www.tarafdari.com/node/2696607
سلطان سلیم عثمانی و حکمت نمک
https://www.tarafdari.com/node/2696748
سلطان سلیم عثمانی و عدالت
https://www.tarafdari.com/node/2696780
سلطان سلیم عثمانی و کتابخانه عظیم قصر
https://www.tarafdari.com/node/2697010
معراج سلطان بر بام قصر
https://www.tarafdari.com/node/2697051
سلطان سلیم عثمانی و مکتبخانه ی طفلان
https://www.tarafdari.com/node/2697055
سلطان و چراغ نیمروز
https://www.tarafdari.com/node/2697063
پادشاهی که درگاه پیر را بر تخت سلطنت گزید
https://www.tarafdari.com/node/2697068
سلطان سلیم و داستان آدم و حوا
https://www.tarafdari.com/node/2697076
سلطان سلیم و صداقت
https://www.tarafdari.com/node/2697115
سلطان سلیم و بهشت و جهنم
https://www.tarafdari.com/node/2697120
سلطان سلیم و حکمت ایرانیان
https://www.tarafdari.com/node/2697127
سلطان سلیم و سبک سلیمی
https://www.tarafdari.com/node/2697141
سلطان سلیم و سایه اسکندر
https://www.tarafdari.com/node/2697146
سلطان و ماهی قرمز: رازی در کاخهای زرین
https://www.tarafdari.com/node/2697209
سلطان سلیم و حضرت خضر
https://www.tarafdari.com/node/2697284
سلطان سلیم و جوشش مِی
https://www.tarafdari.com/node/2697373
سلطان و دزد
https://www.tarafdari.com/node/2697511
سلطان و سلوک سحرگاه
https://www.tarafdari.com/node/2697562
سلطان سلیم و پسرش
https://www.tarafdari.com/node/2697450
سلطان سلیم و خواب شمع یخی
https://www.tarafdari.com/node/2697563
سلطان و حکمت
https://www.tarafdari.com/node/2697545
سلطان سلیم و حکمت دربار
https://www.tarafdari.com/node/2697554
سلطان سلیم و کاسه مسی
https://www.tarafdari.com/node/2697591
سلطان و جشن انگور
https://www.tarafdari.com/node/2697548
حقیقت صورت و معنی از منظر سلطان سلیم
https://www.tarafdari.com/node/2697542
سلطان و نای و پیمانه
https://www.tarafdari.com/node/2697527
سلطان و نصیحت
https://sahebkhabar.ir/news/76555612...
شطرنجِ خداوندی؛ آنچه سلطان سلیم از وزیر خود آموخت
https://www.tarafdari.com/node/2697496
سلطان سلیم و دوست نادان
https://www.tarafdari.com/node/2697519
سلطان سلیم و مرید نادان
https://www.tarafdari.com/node/2697595
کیمیای سلطان
https://www.tarafdari.com/node/2697532
سلطان و صومعه
https://www.tarafdari.com/node/2697482
سلطان و مفتی شهر
https://www.tarafdari.com/node/2697483
سلطان سلیم و درویش بی نام
https://www.tarafdari.com/node/2697556
سلطان سلیم و داستان شیطان
https://www.tarafdari.com/node/2697487
دیوان سلطان سلیم عثمانی در اینترنت موجود است.